خرید بک لینک
به گمانم هدیه بهترین مادری است که محمدمهدی می توانست داشته باشد.گاهی وقت ها فکر می کنم اگر این بچه، بچه ی من بود قطعا حوصله اش از این میزان یکنواخت بودنِ من سر می رفت. در عوض، هدیه می تواند هر لحظه یک چیز هیجان انگیز جدید برای محمدمهدی رو کند. می تواند در هر لحظه، یک بازی جدید، یک خلاقیت جدید، یک کاردستی و یک داستان و یک ماجرای جدید برای محمدمهدی ایجاد کند.برای تعطیلات با هواپیما رفته بودند سفر و خلبان پروازشان یک خانم بوده. هدیه به محمدمهدی پیشنهاد می دهد که برای خانم خلبان یک یادداشت بنویس - کاری که، اگر من مادر محمدمهدی بودم عمرا به ذهنم نمی رسید چنین پیشنهادی بدهم! - و محمدمهدی با خط کلاس اولی اش برای خانم خلبان روی یک تکه کاغذ نوشت "خوشحالم که برای اولین بار در پرواز یک خلبان خانم هستم محمدمهدی 7 ساله"نتیجه اش این شد که خانم خلبان در آخر پرواز، محمدمهدی را برد در کابین خلبان و کلی فیلم و عکس با هم گرفتند!پیشنهاد یادداشت برای خانم خلبان را هدیه مطرح کرده، و محمدمهدی خودش این متن را برای خانم خلبان نوشته.هدیه مملو از شور زندگی است. واقعا مملو از شور زندگی است و این حجم از علاقه اش به چیزهای عادی در زندگی، ستودنی است به گمان من. به همان نسبت، بچه اش هم از کوچکترین چیزها هیجانزده می شود. واقعا خوشم می آید از اینکه بچه اش هنوز، وقتی چیزی هرچند کوچک بهش می دهی باز هیجانزده می شود و ذوق و شوق به خرج می دهد. این واقعا موهبت بزرگی است که بچه ات به چیزهای کوچک هنوز حس داشته باشد و مثلا فقط برای اسباب بازی های خفن و مسافرت های خفن هیجان به خرج ندهد. بچه ی هدیه حتی اگر یک ماشین اسباب بازی 10 سانتی متری هم بهش بدهی، باز خوشحال می شود و بغلت می کند و می خندد. و این واقعا موهبت بزرگی ا

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 18:35

بابا نشسته بود جلویمان و در کمال آرامش، داشت متنی را می خواند که یک نفر درباره ی بابا در اینترنت منتشر کرده. جمله ی "شلوارش را هم نمی تواند بالا بکشد" را - که در مورد خودش بود - برای ما خواند و بلند بلند خندید؛ بدون اینکه احساس کند می خواهد خرخره ی آن کسی که این متن را نوشته است بِجَوَد. بعد هرچقدر بابا ادامه ی متن را می خواند، من بیشتر احساس می کردم دارد از گوش هایم دود بلند می شود و قادر هستم کسی که این چرندیات را درباره ی پدرم نوشته لِه کنم! هی بابا را نگاه می کردم که در کمال آرامش این نوشته ها را در مورد خودش می خواند، و هی بیشتر تعجب می کردم.چطور ممکن است کسی تا این اندازه آرامش درونی و تسلط روی روان خودش داشته باشد؟ضمیمه 1 : مامان می گوید، مثل بابات باش. ببین توپ هم تکونش نمی ده.واقعا همینطور است. بابا آرامش درونی ای دارد که واقعا به ندرت به هم می ریزد.ضمیمه 2 : دیروز برگ هایم ریخت وقتی موبایلم زنگ زد و کسی در آن طرف خط گفت، از سفارت تماس می گیرم و آفیسرتون می خواد یه سری سوال از شما بپرسه.بعد که به سوال خانواده رسید، چشم هایم 4تا شده بود!ضمیمه 3 : داشتم کارهای روزانه ام در بیمارستان را انجام می دادم که موبایل همکارم زنگ زد. از مدل صحبت کردنش فهمیدم همسرش آن طرف خط است.بعد در حین حرف زدن، همکارم به شخص آن طرف خط گفت "منم همینطور." بعد من یک لحظه بی هوا نگاهم به همکارم افتاد که داشت از خجالت رنگ به رنگ می شد.لبخند زدم. بعد فکر کردم، زن در آن طرف خط شاید گفته "دوستت دارم" و همکارم گفته منم همینطور. شاید زن گفته "خیلی دلم برات تنگ شده" و همکارم گفته منم همینطور. شاید زن گفته "دلم لک زده سرم رو بذارم روی شونه هات."شاید "دوست داشتم الان کنارم بودی."یا شاید "دلم می خواست روی

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 6:41

صفحه بندی